تبلیغات
An Androctonus Feelings





لفظ اندک 24 [-خط 7اُم-]

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم / صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
باغ بهشت و سایه‌ی طوبی و قصر و حور / با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است / گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا / تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم
شیخم به طیره گفت که رو ترک عشق کن / محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
این تقوی‌ام تمام که با شاهدان شهر / ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است / من ترک خاک‌بوسی این در نمی‌کنم





نوشته شده توسط عرب در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:30 بعد از ظهر
ویرایش شده در - و ساعت -


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


لفظ اندک 23 [-خط 7اُم-]

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد / که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و در یاب / که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان / که گل تا هفته‌ی دیگر نباشد
عجب راهی است راه عشق کآنجا / کسی سر بر کند کش سر نباشد
ایا پرلعل کرده جام زرین / ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خمخانه ما / شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی / که علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند / که حسنش بسته‌ی زیور نباشد
شرابی بی خمارم بخش یا رب / که با وی هیچ درد سر نباشد
به نام ایزد بتی سیمین‌تنم هست / که در بتخانه‌ی آزر نباشد
من از جان بنده سلطان اویسم / اگر چه یادش از چاکر نباشد
به تاج عالم آرایش که خورشید / چنین زیبنده افسر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ / که هیچش لطف در گوهر نباشد




نوشته شده توسط عرب در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 12:41 بعد از ظهر
ویرایش شده در - و ساعت -


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


آندروگینس [-دست‌خط-]

    جوان بودم. می‌جنگیدیم. اقتضای طبیعت بود؛ اقتضای جامعه. آن زمان هنوز انسان‌ها قوی بودند. 23 سال از EMP‌ها می‌گذشت. دو ششلول داشتم، دو Taurus! از اجدادم به من رسیده بود. آن زمان هنوز فشنگ گیر می‌آمد. اما گران بود: شمشیر و کمان! Crossbow، هیچ کس گمان نمی‌کرد روزی سلاح assassination جای pistol را بگیرد.
    جوان بودم. به خاطر دارم. می‌جنگیدیم  ̶  دوش به دوش دیوید... به چیزی که می‌خواستند رسیدند: EMP‌ها جهان را به خواب فرو برد؛ اما با یک وقفه‌ی کوچک: حدود 3 دهه. به خاطر دارم. یک بار به شدت فردی را مجروح کردم: خسارات جبران‌ناپذیری به فکـّش وارد کردم و باعث شدم مقدار زیادی آب جوش روی او بریزد. گمان نکنم کسی از آن پس می‌توانست او را "مرد" خطاب کند. کسی نمی‌توانست مرا شکست دهد؛ کسی نمی‌توانست مرا در بند کند، و اکنون عصر ضعف است. یک سال پیش پیکانی به سمتم پرتاپ شد؛ و اکنون در بند ام. چند سال پیش خدا را بنده نبودم؛ و اکنون چند متر از همه‌ی مردم پایین‌تر ام. در سلولی بدون در، بدون سقف؛ اما بال‌هایم را قوای پریدن نیست.

[بعد از ظهر 24‌اُم]
    محاکمه خیلی سریع انجام شد. یک سؤال؛ یک پاسخ:
- برایت متاسف ام...
شمشیر، از انسان بیش‌تر فن سخنوری می‌داند. مطمئن ام، ضربه‌ی شمشیر خیلی از فرو رفتن گلوله‌های داغ شلیک شده از سلاح روسی ساخت دهه‌ی 40 پیشین، شیرین‌تر است. هر دو می‌کشند  ̶  با شمشیر قاتل و مقتول مشخص اند!
مرگ... جسدم را به سلولم منتقل کردند. سلول؛ قبری بدون سنگ! مطمئن ام زندگان سلول‌های مجاور هر لحظه آرزی مرگ می‌کردند. خاکستری شده بودم...
شب شد؛ من خفته بودم. ماه حجاب از صورت کشید. توشه‌ای برداشتم. از میان خاکستران سر برآوردم. سلول روشن شد.

[ساعت 0020]
- چگونه ضربه‌ی شمشیری تو را کشت؟
- شمشیر مرا نکشت. هیچ سلاحی نمی‌تواند مرا کشتن.

[ساعت 0713]
- من اینجای ام.
- دستانت باز است!
- آن بند هنگام پریدن به داخل سلول پاره شد.
- می‌خواهم تو را در آغوش بگیرم.
[]
- پیش تو ام.
- مرا محکم بگیر؛ می‌خواهم چیزی نشانت دهم.
- منتظر ام...
[take off]
- می‌توانم پرواز کنم.
- می‌توانم ببینم.
- در زمین کاری ناتمام داریم.
[landing]
- چشمانم باز است.
- اکنون، من می‌توانم ببینم، تو می‌توانی پرواز کنی.




نوشته شده توسط عرب در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 12:38 قبل از ظهر
ویرایش شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 01:38 بعد از ظهر


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


متن اصلی нL [-دست‌خط-]

- i'm freezin'!
- it is cold, outside the cell.
- i'm free!
- yeah! φree in hell!




نوشته شده توسط عرب در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 11:05 بعد از ظهر
ویرایش شده در - و ساعت -


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


بخوان [-دست‌خط-]

«اقرا باسم ربک الذی خلق؛ خلق الانسان من علق؛
اقرا و ربک الاکرم؛ الذی علم بالقلم؛ علم الانسان ما لم‌یعلم؛»

    سخن گفتن در مورد کتاب، دلیل آوردن برای آفتاب است. هر چند سودی ندارد. همه چشمان خود را بسته اند؛ گوش‌هایشان را سفت گرفته‌اند و اگر چیزی شنیدند، همه را به سرعت فراموش می‌کنند.
    در جامعه‌ی ما - و حتی در نظر غالب جوانان - کتاب خواندن کاری بی‌ارزش و از سر بی‌دردی تلقی می‌شود. این امر در جامعه‌ای حاکم است که تمدنی دارد مبتنی بر کتاب. به مذهبی وابسته است که بر کتاب استوار است و تنها مذهبی است که معجزه‌اش کتاب است - و نام کتابش "خواندنی" و نخستین پیامش "بخوان" است: «بخوان و بدان که پروردگارت گرامی است؛ چرا که با قلم تعلیم می‌دهد؛ چیزی را تعلیم می‌دهد که انسان نمی‌داند؛» تقدسش به قلم است و نخستین ستایشی که از خدایش می‌شود، تعلیم با قلم است! این اتفاق در جامعه‌ای می‌افتد که ملل دیگر آن را از نظر فرهنگ و تمدن دارای پیشینه‌ای غنی و سابقه‌ای طولانی می‌دانند. چندی پیش در اخبار، آماری از مطالعه‌ی دانش‌آموزان ژاپنی ارائه شد مبنی بر این که هر دانش‌آموز مقطع متوسطه در ژاپن، به طور متوسط در ماه 3 کتاب غیردرسی مطالعه می‌کنند. این آمار برای دانش‌آموزان دبستانی، تا 10 عنوان در ماه نیز بالغ است. پیشینه‌ی خط و نوشتار در ژاپن، قدمتی در حدود 1600 سال دارد. حال آن که کشور ما در خط و کتابت سابقه‌ای چند هزار ساله دارد.
    این امر علاوه بر تبعات فرهنگی نامطلوبی که برای ما دارد، بر زبان و ادبیات فارسی ما نیز تاثیرات مخرب زیادی گذاشته است - و هم‌چنان خواهد گذاشت! نخواندن کتاب و ندانستن از زبان مادری، مردم را برای پذیرش و به کار گیری واژه‌های بیگانه آماده می‌کند. اگر اوضاع بر همین منوال پیش رود، از زبان فارسی جز افعال و کلمات ربط اثری باقی نمی‌ماند. از سوی دیگر، در این چهاردیواری‌های محکم و تاریکی که برای خود ساخته‌ایم، در این قحط فرهنگ حاکم بر جامعه، کتاب تنها روزنه و تنها راه چاره است. آن چنان که مولای متقیان می‌فرماید: «کتاب غذای روح است!» اگر برای جوامع پیشرفته کتاب وسیله‌ی انتقال میراث‌های علمی و فرهنگی گذشته به آینده، وسیله‌ای برای پرورش ذهن و فکر و یا گسترش علم در سطح عمومی جامعه است؛ اما کتاب برای ما بیش از این رسالت دارد. کتاب تنها وسیله‌ای است که امروز برای "شدن" در دسترس داریم. برای تنفس آزاد؛ برای اندیشه! کتاب برای ما یک مربی بزرگ است - و شاید تنها مربی که در اختیار داریم.





نوشته شده توسط عرب در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 01:49 بعد از ظهر
ویرایش شده در - و ساعت -


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


گینه [-دست‌خط-]

    سال‌ها است در پی تو ام. سال‌ها است زمین را زیر پا کردم. 2 بال دارم. با 2 پایم می‌روم. همه‌ی این سال‌ها به دنبالت بودم، تا به تو بگویم. می‌دانم این شهر منزل آخر است. دارم می‌آیم..

[]
    عجب شهری است! شهر؟ زندانی بدون سقف است. مردم در بند اند. در بند خود را آزاد یافته‌اند. برای من نیز راه گریزی نیست. من هم مردم شده‌ام.. وای! طاقت ندارم. طاقت اسارت. باید به یک بار بروم. خود را آزاد کنم.
[در بار]
انگار مردم از زنده بودن بیزار اند.. ظرفم را پر می‌کنند. خود را خالی می‌کنم.. آن دختر را می‌شناسم؟ چهره‌اش آشنا است. مغزم از کار افتاده است.. وااای! چرا ظرفم را پر نمی‌کنند؟
- سلام!
آن دختر بود. به او خیره شدم.
- تا به حال تو را ندیدم. این‌جا بیگانه ای؟
- من در زمین بیگانه ام.
- از کجا آمده ای؟
- مهم آن است که به کجا می‌روم..
دیگر جایی نمی‌روم. نمی‌توانم رفتن. پایم در بند این شهر است.

متوجه دست او شدم که بسته است. فردی مراقب او بود.
- من تو را می‌شناسم!
انتظار این حرف را نداشتم. مغزم شروع به کنکاش کرد. همه‌ی گذشته یک دور از برابر دیدگانم گذشت. وقتی به خود آمدم او رفته بود. مردم شروع به ترک آن محل کردند. محافظین (که لباس فرم به تن داشتند) وارد بار شدند. جریان چه بود؟ مردم بار را ترک کردند. تنها، صاحب بار مانده بود. 13 محافظ در بار بودند. به من نزدیک شدند. فردی وارد بار شد. فرمانده‌ی آن‌ها بود. جلو آمد.
- شما باید این شهر را تا ظهر ترک کنید.. در غیر این صورت..
- چه؟ مرا می‌کشید؟ [نیشخند] من جایی نمی‌روم. نمایش خود را شروع کنید.
شمشیرهایشان را بیرون کشیدند. من از جایم بلند نشدم. فرمانده شمشیر خود را بالا برد. نمی‌توانست کاری کند. آمد آن را بر سر من فرود آورد که پیکانی به سرش فرو رفت. شمشیر از دستش رها شد. با سر روی میز من خورد و سپس روی زمین افتاد. یک آن صحنه‌ای از گذشته جلوی چشمانم آمد. کنترل خود را از دست دادم. ششلول‌هایم را در آوردم. شروع به عربده کشیدن کردم. چند ثانیه بعد وقتی عربده‌ام تمام شد، از 13 محافظ 12 تایشان مرده بودند. 6 نفر با گلوله‌ای در مغزشان، 6 نفر با گلوله‌ای در قلبشان. نفس نفس می‌زدم. آمدم نوشیدنی‌ام را بخورم. میز تَر شده بود. تکه‌های ظرف را داخل پیشانی فرمانده یافتم. محافظ 13ام از ترس خشک شده بود. از لوله‌ی تفنگ‌هایم دود بلند می‌شد. بلند شدم تا بار را ترک کنم. به در که رسیدم صدایی وحشتناک گوشم را آزرد. یک آن دنیا پیش چشمانم تیزه و تاز شد. سرم تیر کشید. رویم را برگرداندم. صاحب بار با تپانچه‌ای در دست به من خیره شده بود. ترسیده بود.
- سرم را نشانه گرفتی، نه؟ [نیشخند] خطا زدی!
از بار خارج شدم. حال پیدایش کرده بودم. آن پیکان.. کسی که مدت‌ها در پی‌اش بودم. حال از من چند متر فاصله داشت. می‌دانستم کجا است. کجا می‌توانم پیدایش کنم. به او بگویم..
[fade-out]

[3 ساعت بعد]
    پشت در خرپشته بودم. می‌دانستم آن طرف در به انتظار من نشسته است. واقعن لحظاتی هیجان‌انگیز بود. در را باز کردم. تا به بام پا گذاشتم پیکانی در قلبم فرو رفت. انگار از این کار لذت می‌برد. دردی دوست‌داشتنی بود. جلو رفتم.
- بالاخره پیدایت کردم.
- می‌شنوم! [خنده‌ای شیطنت‌آمیز کرد.]
- آمدم تا بگویم..
ناگهان صدایی آمد: "סוניה"
فردی داشت سونیا را صدا می‌زد. صدایش آشنا بود. وااای! نه! سریع برگشتم تا از لب بام ببینم او کی است. می‌خواستم مطمئن شوم که حدسم اشتباه بوده. خیالم راحت شود. به سمت لب بام دویدم، ناگهان متوجه شدم چیزی مانع از حرکت من می‌شود. طنابی به ته پیکانی که در قلب من بود متصل شده بود. طناب به سمت او کشیده شده بود. باید می‌رفتم و می‌دیدم. با دو دستم ته پیکان را گرفتم. آن را بیرون کشیدم. پیکان خونین به زمین افتاد. خود را به لب بام رساندم. فردی که سونیا را صدا می‌زد، ماسک به صورت داشت. از لب بام پایین پریدم. فردی که ماسک به صورت داشت death-stalker بود!


تصویر شخصیت‌های داستان

نوشته شده توسط عرب در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 09:00 قبل از ظهر
ویرایش شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 03:36 بعد از ظهر


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


لفظ اندک 22 [-خط 7اُم-]

ای خون‌بهای نافه‌ی چین خاک راه تو / خورشید سایه‌پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام / ای جان فدای شیوه‌ی چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنین جمال / از دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تو ای / ز آن شد کنار دیده و دل تکیه‌گاه تو
با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم / از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران هم‌نشین همه از هم جدا شدند / ما ایم و آستانه‌ی دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت / آتش زند به خرمن غم دود آه تو




نوشته شده توسط عرب در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 10:53 بعد از ظهر
ویرایش شده در - و ساعت -


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


اسراء 36 [-خط بُرشی-]



تفسیر نمونه

نوشته شده توسط عرب در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 04:42 بعد از ظهر
ویرایش شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 06:10 بعد از ظهر


لینک های وابسته:
تفسیر نمونه - ویکیپدیا - پارسی

نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


لفظ اندک 21 [-خط 7اُم-]

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد / از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب / باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل / در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست / باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت / چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه‌ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت / قطره‌ی باران ما گوهر یکدانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری / حلقه‌ی اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست / دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد




نوشته شده توسط عرب در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 09:44 بعد از ظهر
ویرایش شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 09:56 بعد از ظهر


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]


12 ژانویه [-خط 4اُم-]

    سلام. دیگه یادی از فقرا نمی‌کنی! :س می‌دونم خیلی نامرد ام که این رو می‌گم. باید بهم حق بدی. جدیدن رفتارت عوض شده. از دستم ناراحت ای؟ کار بدی کردم؟ اگه خطایی کردم من رو ببخش، من بدون تو هیچ ام. فکر این که تنهام بذاری یک لحظه ولم نمی‌کنه. مطمئن باش تو هم اگه تنهام بذاری، فکرت هیچ وقت تنهام نمی‌ذاره. از بس گریه کردم چشمام از پوستم سرخ‌تر شده. به جای این که بغض تو گلوم باشه، رفته تو مغزم، مغزم داره می‌ترکه. داری مجازاتم می‌کنی یا امتحانم؟ زمان قفل شده. عقربه‌ها حرکت نمی‌کنن. یعنی کی وقتش می‌رسه که من باز ببینمت؟ می‌ترسم پیش از این که ببینمت از شوق دیدنت جون بدم. یعنی باز نیمه‌شب می‌شه؟ تو همین چند لحظه، دلم برات یه ذره شده. هع.. ه‍.. دیگه نمی‌تونم حرف بزنم...

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز / چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی / که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل / که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق / به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر / در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی / که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق / نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز




نوشته شده توسط عرب در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 12:12 قبل از ظهر
ویرایش شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 02:59 بعد از ظهر


نوشته‌های دیگر عرب || دیدگاه‌ها [--]



نوشته‌های پیشین...

لفظ اندک 24

لفظ اندک 23

آندروگینس

متن اصلی нL

بخوان

گینه

لفظ اندک 22

اسراء 36

لفظ اندک 21

12 ژانویه

آندروس (مرد)

لفظ اندک 20

فهرست 01: اتمام دوره‌ی نخست

01 اکتبر، 02، 03: مسافرت

لفظ اندک 11



صفحات وبلاگ...

1 2

 

درباره‌ی وبلاگ

 

پست‌های این بلاگ همه قسمت‌های یک داستان بزرگ اند (مثل سکانس های یه فیلم). امیدوار ام از خوندنشون لذت ببرید!


وبلاگ من
ایمیل من

نویسندگان

عرب(19)

خطوط

-خط 4اُم-(5)
-خط 7اُم-(7)
-دست‌خط-(5)
-خط بُرشی-(1)
-فهرســت‌ها-(1)
-هویجـــۚــــوڔی-(1)

آرشیو

  اردیبهشت 1388 (1)
  فروردین 1388 (2)
  اسفند 1387 (2)
  بهمن 1387 (5)
  دی 1387 (6)
  آبان 1387 (2)
  مهر 1387 (2)
  شهریور 1387 (2)
لیست همه‌ی آرشیوها

لینکستان

خط خطی

پ-گاه نوشت

پَن‌کیک

گروه نوشت سمپادیا!

لیست همه‌ی لینکها

لینکدونی

دانلود کلبپ‌های youtube
روان‌شناسی رنگ‌ها
translatum - دیکشنری‌های یونانی
آکسفورد انگلستان - لکسیکون اسامی خاص یونانی
لکسی‌لوگوز - دیکشنری لاتین
لکسی‌لوگوز - دیکشنری یونانی باستان
YMK - یاهو مسنجر برای موبایل
کیپروس - لکسیکون یونانی
پیش‌نهاد لینک جدید
لیست همه‌ی لینک‌ها


پرسش چندگزینه‌ای

کدام گزینه درست است؟






جستجو



دسته‌بندی

3گانه‌ی نخست

3گانه‌ی اسکورپیوس


آمار وبلاگ

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
بازدیدهای این ماه :
بازدیدهای ماه پیش :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین به‌روز رسانی :





我的眼睛是開放