عجب شهری است! شهر؟ زندانی بدون سقف است. مردم در بند اند. در بند خود را آزاد یافتهاند. برای من نیز راه گریزی نیست. من هم مردم شدهام.. وای! طاقت ندارم. طاقت اسارت. باید به یک بار بروم. خود را آزاد کنم.
[در بار]
انگار مردم از زنده بودن بیزار اند.. ظرفم را پر میکنند. خود را خالی میکنم.. آن دختر را میشناسم؟ چهرهاش آشنا است. مغزم از کار افتاده است.. وااای! چرا ظرفم را پر نمیکنند؟
- سلام!
آن دختر بود. به او خیره شدم.
- تا به حال تو را ندیدم. اینجا بیگانه ای؟
- من در زمین بیگانه ام.
- از کجا آمده ای؟
- مهم آن است که به کجا میروم..
دیگر جایی نمیروم. نمیتوانم رفتن. پایم در بند این شهر است.
متوجه دست او شدم که بسته است. فردی مراقب او بود.
- من تو را میشناسم!
انتظار این حرف را نداشتم. مغزم شروع به کنکاش کرد. همهی گذشته یک دور از برابر دیدگانم گذشت. وقتی به خود آمدم او رفته بود. مردم شروع به ترک آن محل کردند. محافظین (که لباس فرم به تن داشتند) وارد بار شدند. جریان چه بود؟ مردم بار را ترک کردند. تنها، صاحب بار مانده بود. 13 محافظ در بار بودند. به من نزدیک شدند. فردی وارد بار شد. فرماندهی آنها بود. جلو آمد.
- شما باید این شهر را تا ظهر ترک کنید.. در غیر این صورت..
- چه؟ مرا میکشید؟ [نیشخند] من جایی نمیروم. نمایش خود را شروع کنید.
شمشیرهایشان را بیرون کشیدند. من از جایم بلند نشدم. فرمانده شمشیر خود را بالا برد. نمیتوانست کاری کند. آمد آن را بر سر من فرود آورد که پیکانی به سرش فرو رفت. شمشیر از دستش رها شد. با سر روی میز من خورد و سپس روی زمین افتاد. یک آن صحنهای از گذشته جلوی چشمانم آمد. کنترل خود را از دست دادم. ششلولهایم را در آوردم. شروع به عربده کشیدن کردم. چند ثانیه بعد وقتی عربدهام تمام شد، از 13 محافظ 12 تایشان مرده بودند. 6 نفر با گلولهای در مغزشان، 6 نفر با گلولهای در قلبشان. نفس نفس میزدم. آمدم نوشیدنیام را بخورم. میز تَر شده بود. تکههای ظرف را داخل پیشانی فرمانده یافتم. محافظ 13ام از ترس خشک شده بود. از لولهی تفنگهایم دود بلند میشد. بلند شدم تا بار را ترک کنم. به در که رسیدم صدایی وحشتناک گوشم را آزرد. یک آن دنیا پیش چشمانم تیزه و تاز شد. سرم تیر کشید. رویم را برگرداندم. صاحب بار با تپانچهای در دست به من خیره شده بود. ترسیده بود.
- سرم را نشانه گرفتی، نه؟ [نیشخند] خطا زدی!
از بار خارج شدم. حال پیدایش کرده بودم. آن پیکان.. کسی که مدتها در پیاش بودم. حال از من چند متر فاصله داشت. میدانستم کجا است. کجا میتوانم پیدایش کنم. به او بگویم..
[fade-out]
[3 ساعت بعد]
پشت در خرپشته بودم. میدانستم آن طرف در به انتظار من نشسته است. واقعن لحظاتی هیجانانگیز بود. در را باز کردم. تا به بام پا گذاشتم پیکانی در قلبم فرو رفت. انگار از این کار لذت میبرد. دردی دوستداشتنی بود. جلو رفتم.
-
بالاخره پیدایت کردم.-
میشنوم! [خندهای شیطنتآمیز کرد.]
-
آمدم تا بگویم..ناگهان صدایی آمد: "סוניה"
فردی داشت سونیا را صدا میزد. صدایش آشنا بود. وااای! نه! سریع برگشتم تا از لب بام ببینم او کی است. میخواستم مطمئن شوم که حدسم اشتباه بوده. خیالم راحت شود. به سمت لب بام دویدم، ناگهان متوجه شدم چیزی مانع از حرکت من میشود. طنابی به ته پیکانی که در قلب من بود متصل شده بود. طناب به سمت او کشیده شده بود. باید میرفتم و میدیدم. با دو دستم ته پیکان را گرفتم. آن را بیرون کشیدم. پیکان خونین به زمین افتاد. خود را به لب بام رساندم. فردی که سونیا را صدا میزد، ماسک به صورت داشت. از لب بام پایین پریدم. فردی که ماسک به صورت داشت death-stalker بود!